پرش به محتوا

نوامبر 2009

نفرین مادر

روزی یک نفر روستایی درجاده ی کنار جنگل حرکت کرده وافسار الاغی را که به دنبال او می آمد دردست داشت .وروبه شهرمی آمد.زنگی به… ادامه »نفرین مادر

بوقلمون

یکی بود یکی نبود یک پسری به نام سلمان بود که در یک روستایی زندگی می کرد و چون در روستا مدرسه وجود نداشت در… ادامه »بوقلمون

گوزن شاخ طلایی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیرازخداهیچکس نبود دریک جنگل سرسبزی که پربودازحیوانات جورواجور. یک گوزن کوچولویی زندگی می کرد. این گوزن کوچولو دو… ادامه »گوزن شاخ طلایی

شب ترسناک

روز دادن نتایج مدرسه فرا رسیده بود ؛  به همین خاطر علی با مادرش به مدرسه رفته بودند وقتی آقا معلم برگه کارنامه را به… ادامه »شب ترسناک