نفرین مادر
روزی یک نفر روستایی درجاده ی کنار جنگل حرکت کرده وافسار الاغی را که به دنبال او می آمد دردست داشت .وروبه شهرمی آمد.زنگی به… ادامه »نفرین مادر
روزی یک نفر روستایی درجاده ی کنار جنگل حرکت کرده وافسار الاغی را که به دنبال او می آمد دردست داشت .وروبه شهرمی آمد.زنگی به… ادامه »نفرین مادر
یکی بود یکی نبود یک پسری به نام سلمان بود که در یک روستایی زندگی می کرد و چون در روستا مدرسه وجود نداشت در… ادامه »بوقلمون
روزی روزگاری سه دختر جوان از شهر دوری عازم روستای کوچکی در منطقه آذربایجان می شوند تا مادر بزرگ خود را که دراین روستا به… ادامه »درس مادربزرگ
به نام آنكه هستي را وجود بخشيد و جاودانه ترين سلام ها تقديم به شما عزيزان وقتي دايي تيمور گفت مي خواهد من را با… ادامه »یک روز به یاد ماندنی
یکی بود و یکی نبود ،غیر خدا هیچ کس نبود ،یک کلاغی بود که به همراه دوستانش در یکی از شهرهای خدا زندگی می کرد.… ادامه »کلاغ و بازرگان
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیرازخداهیچکس نبود دریک جنگل سرسبزی که پربودازحیوانات جورواجور. یک گوزن کوچولویی زندگی می کرد. این گوزن کوچولو دو… ادامه »گوزن شاخ طلایی
بنام خدا خالق انسان، بنام انسان خالق غم ها، بنام غم ها به وجود آورنده اشك ها، بنام اشك تسكين دهنده قلبها اشك چشمهايش را… ادامه »شفای مادر بزرگ
روز دادن نتایج مدرسه فرا رسیده بود ؛ به همین خاطر علی با مادرش به مدرسه رفته بودند وقتی آقا معلم برگه کارنامه را به… ادامه »شب ترسناک
خورشید کم کم داشت در روستا طلوع می کرد و خالو حسین داشت آماده ی رفتن به نخلستان می شد. خالو حسین همیشه صبح قبل… ادامه »خالو حسین و پری
یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم در سرزمینی پادشاهی به عدل وداد حکومت می کرد اودر شهر می گشت و به درد دل مردم… ادامه »داد و بیداد