گاو و گدا
روزی و روزگاری در زمان داوود نبی مردی زحمتکش زندگی میکرد که بسیار فقیر بود و دخلش کفاف خرجش را نمی داد شب و روز… ادامه »گاو و گدا
روزی و روزگاری در زمان داوود نبی مردی زحمتکش زندگی میکرد که بسیار فقیر بود و دخلش کفاف خرجش را نمی داد شب و روز… ادامه »گاو و گدا
یکی بود یکی نبوددر روزگاران قدیم پسرک جوانی بود بنام مراد که در یکی از جنگها اسیر شده بودو پادشاه او را به خدمت خود… ادامه »کار درست و کامل
روایت کرده اند روزی روزگاری موشی در خانه یک مرد ثروتمندی برای خود لانه ای ساخته بود واز آن لانه راهی به انبار خانه و… ادامه »قدرت ضعیفان
یکی بود یکی نبود در جنگلی شیری زندگی می کرد که از سایر حیوانات درمورد انسان چیزها شنیده بود و اینکه انسان موجودی بیرحم و… ادامه »فکر انسان
یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم در شهری کوچک دختری با پدر ومادرش زندگی میکرد که بسیار زیبا ومهربان بود.او فاطمه نام داشت. آنها… ادامه »فاطمه خانم
در روزگاران قدیم دو تا موش که با هم زن و شوهر بودند دختر زیبایی داشتند که موقع ازدواجش رسیده بود. این دختر خواستگارهای زیادی… ادامه »عروسی خانم موشه
یکی بود یکی نبود در شهری زن و مردی زندگی میکردند که دختر زیبایی به نام مرجان داشتند. مرجان هر روز از چاه آب می… ادامه »عروسک سنگ صبور
یکی بود یکی نبود. دو عاقل در راهی می رفتند یکی از آنها قدری جلوتر بود ولی آهسته میرفت و دیگری که از پشت می… ادامه »عاقلانه
یکی بود یکی نبود . در یکی از روزها صیادی زندگی میکرد که کارش صید پرندگان بود او پرنده های بیچاره را فقط برای لذت… ادامه »شکارچی و کبوتر
یکی بود یکی نبود در جنگلی سرسبز،حیوانات زیادی در کنار هم با خوبی وخوشی زندگی می کردند. در میان آنها روباهی زندگی میکرد که عادت… ادامه »روباه و لک لک