هیزم شکن و پلنگ
روزی روزگاری در یکی از مناطق سر سبز سرزمین ما روستایی بود که اطرافش را جنگلی وسیع احاطه کرده بود. در این روستا هیزم شکنی… ادامه »هیزم شکن و پلنگ
روزی روزگاری در یکی از مناطق سر سبز سرزمین ما روستایی بود که اطرافش را جنگلی وسیع احاطه کرده بود. در این روستا هیزم شکنی… ادامه »هیزم شکن و پلنگ
درروزی از روزها در شهری تاجری زندگی میکردکه مال و منال فراوانی داشت ولی هر قدر که ثروت او بیشتر میشد خسیسی و بد جنسی… ادامه »نیکی وبدی
یکی بود یکی نبود در سرزمین پهناور ما روستای سرسبزی بود که در قشنگی و برکت مثل ومانندی به خود ندیده بود وهمه زیبائیش را… ادامه »نگهبان چشمه
در روزگاران قدیم پیر مرد و پیر زن فقیری در دهکده ای دور آفتاده ای زند گی می کردند. هر روز پیر مرد روانه بیابان… ادامه »مرغ تخم طلا
یکی بود یکی نبود در روزگاران دور پادشاهی نالایق زندگی میکرد که به جای رسیدن به امور گشورش ،تنها می خوردومیخوابید. این پادشاه یک عادت… ادامه »لباس جدید پادشاه
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود در روزگاران قدیم در یکی از شهرهای سرزمین پهناور ما ،مرد جوانی بود که… ادامه »گل خندان ، مروارید غلتان
روزی و روزگاری در زمان داوود نبی مردی زحمتکش زندگی میکرد که بسیار فقیر بود و دخلش کفاف خرجش را نمی داد شب و روز… ادامه »گاو و گدا
یکی بود یکی نبوددر روزگاران قدیم پسرک جوانی بود بنام مراد که در یکی از جنگها اسیر شده بودو پادشاه او را به خدمت خود… ادامه »کار درست و کامل
روایت کرده اند روزی روزگاری موشی در خانه یک مرد ثروتمندی برای خود لانه ای ساخته بود واز آن لانه راهی به انبار خانه و… ادامه »قدرت ضعیفان
یکی بود یکی نبود در جنگلی شیری زندگی می کرد که از سایر حیوانات درمورد انسان چیزها شنیده بود و اینکه انسان موجودی بیرحم و… ادامه »فکر انسان