پسرک تنبل و حقه باز
یکی بود یکی نبود در روستایی پیرزنی با پسرش زندگی میکرد که از مال دنیا گاوی لاغر داشت که با شیراو شکم خود را سیر… ادامه »پسرک تنبل و حقه باز
یکی بود یکی نبود در روستایی پیرزنی با پسرش زندگی میکرد که از مال دنیا گاوی لاغر داشت که با شیراو شکم خود را سیر… ادامه »پسرک تنبل و حقه باز
در روزگاران قدیم در زمان پادشاهی غزنویان در ایران ،یک روز سلطان محمود غزنوی با خدم وحشم روانه شکار شد لشگریان چند ساعتی که راه… ادامه »جنس کمیاب و گران
درروزگاران قدیم چوپانی دردهکده ای زندگی می کرد که گله دار مردی ثروتمند ومتقلب بود. گوسفندهای این مرد خوب شیر می دادند و چوپان هر… ادامه »چوپان و گله دار
یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم در سرزمینی پادشاهی به عدل وداد حکومت می کرد اودر شهر می گشت و به درد دل مردم… ادامه »داد و بیداد
خورشید کم کم داشت در روستا طلوع می کرد و خالو حسین داشت آماده ی رفتن به نخلستان می شد. خالو حسین همیشه صبح قبل… ادامه »خالو حسین و پری
روز دادن نتایج مدرسه فرا رسیده بود ؛ به همین خاطر علی با مادرش به مدرسه رفته بودند وقتی آقا معلم برگه کارنامه را به… ادامه »شب ترسناک
بنام خدا خالق انسان، بنام انسان خالق غم ها، بنام غم ها به وجود آورنده اشك ها، بنام اشك تسكين دهنده قلبها اشك چشمهايش را… ادامه »شفای مادر بزرگ
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیرازخداهیچکس نبود دریک جنگل سرسبزی که پربودازحیوانات جورواجور. یک گوزن کوچولویی زندگی می کرد. این گوزن کوچولو دو… ادامه »گوزن شاخ طلایی
یکی بود و یکی نبود ،غیر خدا هیچ کس نبود ،یک کلاغی بود که به همراه دوستانش در یکی از شهرهای خدا زندگی می کرد.… ادامه »کلاغ و بازرگان
به نام آنكه هستي را وجود بخشيد و جاودانه ترين سلام ها تقديم به شما عزيزان وقتي دايي تيمور گفت مي خواهد من را با… ادامه »یک روز به یاد ماندنی