پرش به محتوا

admin

بوقلمون

یکی بود یکی نبود یک پسری به نام سلمان بود که در یک روستایی زندگی می کرد و چون در روستا مدرسه وجود نداشت در… ادامه »بوقلمون

نفرین مادر

روزی یک نفر روستایی درجاده ی کنار جنگل حرکت کرده وافسار الاغی را که به دنبال او می آمد دردست داشت .وروبه شهرمی آمد.زنگی به… ادامه »نفرین مادر

book

آثار من

نام کتاب : بازی های سنتی، بومی و محلی ایران(آذربایجان) همراه با شرح بازی ها مولفین : رسول آذر – علی شکارلو ناشر : انتشارات… ادامه »آثار من

nefrat

نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت: که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه ی… ادامه »نفرت

ganj

گنج

زن درحالی که بغض به سختی گلویش را می فشرد، به شوهرش گفت: پیراهنی  را که بر تن دارم ببین! زبر و پر از وصله… ادامه »گنج

راز زندگی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.روحی بسیار درخشان و نورانی، تصمیم ورود به این دنیای خاکی گرفته بود. اون شورو… ادامه »راز زندگی